نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....
نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....

روزنگار اول

ساعت هفت صبح...بعد از یک خواب چهارساعت پیوسته با انرژی! نشستم و روشنا را تاب میدهم تا بخوابد،

"زینا" کنار ما روی تختش خوابیده،آقای "میم" در اتاق را بسته و خواب خواب است،

زینا که همسن روشنا بود تمام شب روی پاهایم تکانش می دادم و نشسته می خوابیدم...خواب های عجیبی هم می دیدم،خوب یادم هست یک شب خواب دیدم کربلا هستم،درست زیر قبه،نور قرمز داخل ضریح و همهمه ی مردم هنوز یادم هست،یک شب هم ایوان نجف بودم،

آن موقع سر زینا خیلی بیشتر از امروز مذهبی بودم و دلم نازکتر بود و به اشاره ای می شکست.

اما حالا نه،دنیا برایم تغییر کرده،یکجورایی از آن آدم مذهبی غمگین سختگیر و جدی قبل زده شدم،

شاد و منعطف و لحظه نگر شدم،

هم دردهایم را می فهمم و هم شادی هایم را.

بیشتر در موردش می نویسم.

پ.ن:  "زینا" دختر آبان ماهی  شش ساله ی من  و روشنا دختر مردادی من،زاده ی سال کرونا.

.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد