نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....
نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....

غرغرنامه

روزهای دم عید امسال به مسخره ترین حالت ممکن می گذرد،

مادرم و پدرم تا بازسازی تمام بشود بی خانه شدند و حالت سیال طوری!پیدا کردند،

دائم در رفت و آمد بین خانه ما،خانه مادربزرگم و خانه خودشان هستند،مثلا یکدفعه ۵دقیقه به افطار می آیند خانه ما!!!

مایی که روزه دار نداریم پس سفره افطاری آماده نیست!

با بچه ها رفتم خرید لباس عید،مجبورم برگردم ،پدر و مادرم از خرید برگشتند و توی  راه خانه ما هستند چون دم افطار سمت خانه مادربزرگم ترافیک!!

آقای میم کل ماه رمضان خانه است، تا عصر می خوابد،

مادرم از کلاس می آید خانه ما ،آقای میم به من غر می زند چرا اینجا هستند من نمی خواستم متوجه بشوند من خوابم!

از چند روز قبل قرار بوده امروز افطار خانه ما باشند،کارها را از شب قبل انجام دادم که صبح آقای میم خوابیده،حرص نخورم،

صبح زنگ  زدم به مادرم،گفت امروز جای دیگری افطار هستند.

زینا هم این وسط روزه هایش را کم و بیش می گیرد، سحری،ناهار،افطار و شام باید آماده کنم،

خانه هم باید همیشه مرتب باشد به خاطر پدر و مادرم،

آقای میم هم که خانه است دست و دلم به کار نمی رود،به زوووور خودم را می کشم،انگار هر روز جمعه ای است که افطار مهمان دارم،هر روز....

نظرات 3 + ارسال نظر
صبا یکشنبه 26 اسفند 1403 ساعت 13:47 http://Gharetanhaei.blog.ir

مونا جان
خودت حتما بهتر از من می دونی ولی خب بخشی از این شرایط سخت ناشی از این هست که خودت همه جوره به همه رو دادی

یادمه تو وبلاگت یا کانالت میخوندم که مریض بودی ولی با اینکه مامانت و مادرشوهرت نزدیک بودن یکی یه کاسه سوپ نفرستاده!!

خب تو چرا اینقدر بهشون سرویس میدی؟؟؟

یا به همسرت؟

یا الان غصه مادربزرگ همسرت رو داری؟ خب آدمها سنشون که از یه حدی بالاتر باشه به هر دلیلی ممکنه فوت کنند!!

یه ذره از نقش مادری برای همه بیا بیرون!! خیلی چیزا جسارت نشه ولی به تو ربطی نداره!! ولی تو به خودت ربطش میدی!
می دونم سخته و نمیشه یه شبه تغییر کرد!!یه عمر سرویس دادی! نمیشه از فردا بگی به من چه!!
ولی می تونی در جهت به من چه گفتن قدم برداری!!

من از ته قلبم برات آرزو دارم به همه اهداف شغلیت برسی و از سختکوشی ت واقعا لذت می برم و تحسینت میکنم ولی گاهی سختکوشی کافی نیست باید تصمیمات هوشمندانه هم گرفت.

بچه اول خانواده
مسولیت همه چیز رو می پذیره
یک حس رهبری و مدیریت داره
این تیپیکال بچه اول هاست
مادربزرگ همسرم در حال باید از دنیا بره،چون همه می میریم
اما اینکه سال نویی درگیر حواشی ختم و ...بشیم اونا سخت
و نمیشه گفت به من چه!!
از ته دل دوست داشتم مثل شما مهاجری بودم دور از همه
امیدوارم روزی از همه دور بشم...یک بهترین راه حل

فرزانه پنج‌شنبه 23 اسفند 1403 ساعت 19:02

خدا بهت صبر بده مونا جان

گاهی خیلی سخت میشه

لیلی دوشنبه 20 اسفند 1403 ساعت 12:15 http://mydayz.blogfa.com/?

من مسیرهای سخت زیادی رو رفتم و باز سازی سخت ترین راه بود قشنگ یادمه بعد از یک ماه که امدم خونه ام و رفتم دوش گرفتم با تعجب گفتم من سایه مبلین دارم !؟ به کل زندگی رو با جزییاتش فراموش کرده بودم .

وای خیلی سخت
آلان هنوز یک هفته نشده مامانم اینا خسته شدند

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد