نمی دانم چه اصراری دارم به ثبت حال و احوالم در این روزهای پایان سال!
دیروز رفتیم سه شنبه بازار و خب با بچه کوچکی که بین شلوغی ها سردرگم شده،فقط پای آدم ها را دیده و کلافه شده بود،
زود برگشتیم خانه.
خوشحالم تمام لباس های عید بچه ها از خانمی خریدم که یک میز کوچک تو بازارچه زیر مسجدمان کرایه کرده بود و همه جور لباسی داشت،با قیمت خوب و طبق سلیقه بچه ها!
از اینکه سرگردان این مغازه و آن مغازه نشدم و با این قیمت های بالا ضرر نکرده بودم،خوشحالم.
خودم هم از اسنپ.پی یک عبای مشکی خریدم،به خاطر مناسبت های پیش رو،همین.
دیروز هرچه دیدم و چرخیدم فقط به یک جمله رسیدم
"لاغر شو هرچه داری بپوش"
این روزهای لباس های بازار به سلیقه من نیست.
خیلی به زینا زنگ نمی زنم که دلش هوای خانه را نکند و این ده،دوازده روز سفر برایش سخت نگذرد.
دروغ چرا؟
از اینکه مرتب از صبح تا شب بهم غر نمی زند "حوصله ام سررفته"
حس آرامش می کنم!!!