نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....
نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....

سوم فروردین

امسال مثل هرسال نبود،روز اول عید را می گویم.

سال تحویل آقای میم خواب بود،دست روشنا را گرفتم و رفتیم خانه پدر آقای میم.

هرسال یک اصراری وجود داشت که خانه پدری آقای میم باشیم شب عید یا روز عید به صرف سبزی پلو و ماهی که از خیابان سرچشمه می خریدند و خوب عالی بود.

اما امسال با وضعیت مادربزرگ آقای میم و دست دردناک مادر آقای میم و اختلافات پیش آمده بین آقای میم و خواهرهایش،

برنامه کلا کنسل شد.

این شد که من و روشنا رفتیم خانه پدر آقای میم،۵ دقیقه مانده به سال تحویل آقای میم زنگ زد کجایید!!!!

سال تحویل شبکه نسیم بود و هیچ مقلب القلوبی پخش نشد!

چایی خوردیم،عیدی گرفتیم و رفتیم خانه تا آماده بشویم برویم بیمارستان ملاقات مادربزرگ.

از ته دل خوشحال بودم زینا با ما نیست و آلان  با مادرم اینا پیش بچه های رئیس بزرگ و خوشحال.

فامیل آمده بودند بیمارستان و عید دیدنی ها در بیمارستان انجام شد...

آلان هم که خانه باغیم

مادربزرگ چند روز دیگر مرخص می شود،

عید شبیه روزهای دیگر گذشت...