ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
امسال مثل هرسال نبود،روز اول عید را می گویم.
سال تحویل آقای میم خواب بود،دست روشنا را گرفتم و رفتیم خانه پدر آقای میم.
هرسال یک اصراری وجود داشت که خانه پدری آقای میم باشیم شب عید یا روز عید به صرف سبزی پلو و ماهی که از خیابان سرچشمه می خریدند و خوب عالی بود.
اما امسال با وضعیت مادربزرگ آقای میم و دست دردناک مادر آقای میم و اختلافات پیش آمده بین آقای میم و خواهرهایش،
برنامه کلا کنسل شد.
این شد که من و روشنا رفتیم خانه پدر آقای میم،۵ دقیقه مانده به سال تحویل آقای میم زنگ زد کجایید!!!!
سال تحویل شبکه نسیم بود و هیچ مقلب القلوبی پخش نشد!
چایی خوردیم،عیدی گرفتیم و رفتیم خانه تا آماده بشویم برویم بیمارستان ملاقات مادربزرگ.
از ته دل خوشحال بودم زینا با ما نیست و آلان با مادرم اینا پیش بچه های رئیس بزرگ و خوشحال.
فامیل آمده بودند بیمارستان و عید دیدنی ها در بیمارستان انجام شد...
آلان هم که خانه باغیم
مادربزرگ چند روز دیگر مرخص می شود،
عید شبیه روزهای دیگر گذشت...