نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....
نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....

بندهای ذهنی

من آدم ترسویی هستم،تو ذهنم واقعیت ها به طرز غریبی ترسناک و خشن و غیرقابل کنترل هستند.

به همین دلیل خیلی کارها را انجام ندادم،خیلی دوستی ها را ادامه ندادم یا حتی شروع نکردم.

اما مادر شدن و صد البته مسئولیت ناپذیری آقای میم باعث شد  حس کنم باید  برای زندگی خودم و دخترها حرکت کنم،

ترس مانع حرکت بود،تلاش می کردم آقای میم را به راه بیارم،تا همین یکی دوماه قبل که از این تلاش هم دست برداشتم.

حذف آقای میم از ذهنم،

شجاعت حرکت کردن را بهم داد.

خیلی پیش پا افتاده است اما همین هفته گذشته دوبار بچه ها را بردم شهربازی و پارک ژوراسیک با اسنپ بدون آقای میم،

با عبا!

این دوتا تغییر برای من خیلی ارزشمند.

واقعا  بدون ماشین و آقای میم بیرون بردن بچه ها اصلا وحشتناک و سخت نیست.


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد