نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....
نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....

بندهای ذهنی

من آدم ترسویی هستم،تو ذهنم واقعیت ها به طرز غریبی ترسناک و خشن و غیرقابل کنترل هستند.

به همین دلیل خیلی کارها را انجام ندادم،خیلی دوستی ها را ادامه ندادم یا حتی شروع نکردم.

اما مادر شدن و صد البته مسئولیت ناپذیری آقای میم باعث شد  حس کنم باید  برای زندگی خودم و دخترها حرکت کنم،

ترس مانع حرکت بود،تلاش می کردم آقای میم را به راه بیارم،تا همین یکی دوماه قبل که از این تلاش هم دست برداشتم.

حذف آقای میم از ذهنم،

شجاعت حرکت کردن را بهم داد.

خیلی پیش پا افتاده است اما همین هفته گذشته دوبار بچه ها را بردم شهربازی و پارک ژوراسیک با اسنپ بدون آقای میم،

با عبا!

این دوتا تغییر برای من خیلی ارزشمند.

واقعا  بدون ماشین و آقای میم بیرون بردن بچه ها اصلا وحشتناک و سخت نیست.


سوم فروردین

امسال مثل هرسال نبود،روز اول عید را می گویم.

سال تحویل آقای میم خواب بود،دست روشنا را گرفتم و رفتیم خانه پدر آقای میم.

هرسال یک اصراری وجود داشت که خانه پدری آقای میم باشیم شب عید یا روز عید به صرف سبزی پلو و ماهی که از خیابان سرچشمه می خریدند و خوب عالی بود.

اما امسال با وضعیت مادربزرگ آقای میم و دست دردناک مادر آقای میم و اختلافات پیش آمده بین آقای میم و خواهرهایش،

برنامه کلا کنسل شد.

این شد که من و روشنا رفتیم خانه پدر آقای میم،۵ دقیقه مانده به سال تحویل آقای میم زنگ زد کجایید!!!!

سال تحویل شبکه نسیم بود و هیچ مقلب القلوبی پخش نشد!

چایی خوردیم،عیدی گرفتیم و رفتیم خانه تا آماده بشویم برویم بیمارستان ملاقات مادربزرگ.

از ته دل خوشحال بودم زینا با ما نیست و آلان  با مادرم اینا پیش بچه های رئیس بزرگ و خوشحال.

فامیل آمده بودند بیمارستان و عید دیدنی ها در بیمارستان انجام شد...

آلان هم که خانه باغیم

مادربزرگ چند روز دیگر مرخص می شود،

عید شبیه روزهای دیگر گذشت...