نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....
نوشته های من...

نوشته های من...

نوشته های من وقتی بچه ها خوابیدند....

۲۸ اسفند

آخرین سه شنبه سال

زینا رفته سفر،روشنا و آقای میم خوابیدند.

خونه مرتب،بهتر از روزهای قبل،ولی یکی دو ساعتی تمیزکاری لازم دارد.

امسال نفس های آخرش را می کشد،سالی که برای من خوب نبود،

دوستش نداشتم و از رفتنش خوشحالم.

هنوز هم معلوم نیست با وضعیت مادربزرگ آقای میم پایان بندی خوبی خواهد داشت یا نه.

دوست دارم با روشنا برویم سه شنبه بازار حداقل کمی خوشحالی ببینیم،

قصد چیدن سفره هفت سین ندارم.

خوشحالم زینا با ما نیست و روشنا هنوز برای درک حال ناکوک ما کوچک است...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد